من چطور از جهنم تو سردرآوردم تو پلیس ها را خریده بودی نگهبان هایت همه جا بودند و از قبل همه چیز به نفعت بود من آدم هایت را می کشتم با انگشت هایشان آدم های خوب می کشیدم و یاد تو می افتادم وقتی با هم زیر نورهای بنفش می نشستیم و تو از خودت می گفتی ٬ تو می آمدی کنارم می نشستی به من پتوهای خیس می دادی همیشه کارهایی که برای من انجام می دادی چیزی کم داشت می خواستی به تلافی وقت هایی که با طفره رفتن هایم گمت می کردم آنقدر پا در هوا نگهم داری تا بمیرم این یک جور فرار کردن بود تو آدم ترسویی بودی که من را با خودش توی تمام قطارهایی که از ریل خارج شده بودند بین مارهای خسته ای که مدام پوست می انداختند نگه داشت.