فروزنده: من تورو مثه تمامه مردای خوبه دنیا دوس دارم٬ احترام میذارم اما میزنمت
رضا: میدونم میزنی٬ تسویه ی تو با اون برات از هر چیزی مهم تره
محسن: درا بستی؟ سلام ت کو؟ دختر
فروزنده: ببین سهم نمیخوام٬ برا اونا نیومدم٬ دوس دارم بمیری
محسن: ولی من دوس دارم تو سرحال٬ پاکیزه و زنده باشی
فروزنده: میکشمت میکشمت
محسن: اصلا دوست نداشتم حکم کسی رو بخونم برا رضا معروفی٬ تو
اما زنده می موندم٬ میکشتم
حالا با حکم هیچکسی نمردم٬ خواستم با حکم تو٬ با حکم عشق بمیرم
تو این سن حوصله م سر رفته از همه چی
اسلحه که داشته باشی همه چی ساده تر میشه
من تورو خیلی عاشقتم
هنوزم با این وزنت دستت سنگینه٬ چقد سر این سنگینیه دستت خندیدیم
می دونستم خالیه٬ نیگا فروز
"حکم - مسعود کیمیایی"
+تاريخ
پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 22:55 نويسنده ژاندارک
Ici, Ici j'ai connu la nuit
اینجا ، همین جا شب را شناختم
J'ai reçu la pluie
باران را درک کردم
Comme une délivrance
مثل یک آسودگی
Parfois, touché le silence
گاهی ، خاموشی لمس می شد
Ici, ici, j'ai appris l'oubli
اینجا فراموشی را یاد گرفته ام
Ici, Ici, j'ai déjà aimé
اینجا ، اینجا من دوست داشته شده ام
Et même détesté
حتی متنفر شده
Au delà du bien
ورای خوبی
Aimé, au delà du mal
و دوست داشتن ، ورای بدی
ici, pouvoir tout recommencer
اینجا ، توانستن همه دوباره شروع کردنها
C'est comme si un ange soudain
به مانند فرشته ای آنی
Me retenait les mains
که می گیره دستای مرا
J'ai regagné enfin la lumière
بلاخره، دوباره روشنایی را بدست آوردم
Et la certitude d'être forte et debout
و اطمینان قدرت داشتن و سرپا ایستادن
Comme un instant de paix
مثل یک لحظه آرامش
A travers les éclairs
از میان روشنایی ها
Je suis du ciel,
من از آسمانم
Du ciel et de la terre
از آسمان وزمین
Mais ici, ici j'ai vu la colère
اما اینجا ، اینجا خشم را دیدم
Mes peines se défairent
کیفرهایم خلاص می شود
Mes envies de batailles
میل من به جنگها
Laissées aux chiens de paille
رها کردن سگهای مو بور
Ici, enfin tout ressemble à la vie
اینجا ، همه چیز شباهت به زندگی داره
C'est comme si un ange soudain
مثل یک فرشته آنی است
Me retenait les mains
دستهایم را می گیرد
J'ai regagné enfin la lumière
سرانجام دوباره روشنایی را به دست آوردم
Et la certitude d'être forte et debout
و اطمینان قدرت داشتن وسر پا ایستادن
Comme un instant de paix
مثل یک لحظه آرامش
A travers les éclairs
از میان روشنایی ها
Je suis du ciel,
من از آسمانم
Du ciel et de la terre
از آسمان وزمین
Ici, enfin s'envole ma vie
اینجا سر انجام زندگی ام به پرواز در آمد
S'éloigne la pluie
دور شدن از باران
C'était la nuit
شب بود
"lara fabian"
+تاريخ
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 20:51 نويسنده ژاندارک
انگار که آلوده ام
خودم را تعطیل اعلام می کنم
گوش هایم
چشم هایم
دهانم
همه بسته اند
نیایید که من تعطیلم
مرا نفس نکشید
به من دست نزنید
مسمومتان می کنم
از آلوده گی ام سرفه تان می گیرد
ذرات ام را آلوده تر بمن پس میدهید
تیره تر ام می کنید
بگذارید ته نشین شوید در من
این ادای همه چیز در آوردن هایتان
این روتین ِ دوست داشتن هایتان
ته نشین شوید
مزاج های دمدمی تان را ماسک کنید و فرار کنید
بگذارید شفاف شوم
لحظه ای در من حرکت نکنید
می خواهم لحظه ای خودم را بی شما نفس بکشم
خودتان را بردارید و از این جا بروید
شهر ِ مرا متروک کنید و از آن افسانه ی هولناک بسازید
انگار که جادوگری در من زندگی می کند
انگار که من ارواح ِ سیاه ِ سرگردان ام
از من بترسید و
اگر شجاعت اش را بشما نداده ام مرا ببخشید
متاسفم
همین است که آلوده ام
همین است که درهای این شهر یا زنجیر اند یا از لنگه در آمده اند
همین است که تمام ِ خواستن ها دارند از سکه می افتند
همین است که خودم را می بندم
دیگر کاری نیست که بتوانم برایتان انجام بدهم
دیگر کاری نیست که خیال کنید می توانید از من بخواهید اش
من شهری ام که همه چیز اش سرجایش است
میز ها و صندلی ها و
خانه ها و بازار و شهر ِ بازی هایم
قمار خانه ها و بار ها و بشکه های شراب
اما شما کجایید ؟
من بیرونتان کردم؟
می ماندید اگر می خواستید
می ماندید اگر این آلودگی را تاب می آوردید
می ماندید اگر مختل نمی شد زندگی تان با تعطیلی ِ من
با نشنیدن هایم
ندیدن هایم
نگفتن هایم
می ماندید اگر شجاعت ِ اینگونه خواستن راداشتید
"shahrzad- Dark NeBula"
+تاريخ
جمعه بیستم آبان 1390ساعت 23:28 نويسنده ژاندارک
به خودم اتفاق های خوب را قول داده بودم به خودم خنده را قول داده بودم -عزیزم به خودم تو را قول داده بودم مثل دست های خط خطی من مثل گونه های خیس تو همه چیز همینقدر خوب بود من عروسک هایم را برایت روانشناسی می کردم از دغدغه هایشان می گفتم و تو می خندیدی تو زخم هایم را با نوک انگشتت فشار می دادی و آنها ناپدید می شدند تو آدم سنگ فرش های خاکستری و قرمز نبودی تو روباه بازی نمی کردی تو - توو نمی زدی مثل نورهای رنگی ملایم مثل بوسیدن همه چیز همینقدر خوب بود به خودم اتفاق های خوب را قول داده بودم به خودم خنده را قول داده بودم -عزیزم به خودم تو را قول داده بودم.
+تاريخ
شنبه سی ام مهر 1390ساعت 21:46 نويسنده ژاندارک
|
shahrzad: می دونی چند روزه هوا ابریه٬ آدم دلش می گیره٬ من همش دارم به آفتاب فک می کنم اگه توام فک کنی زورمون زیاد می شه بعد آفتاب در میاد
siamak: حتما
shahrzad: می دونی من از هوای ابری خوشم نمیاد
siamak: چرا؟
shahrzad: همینجوری٬ اینو ببین
siamak: این چیه ؟
shahrzad: اسمش هست آنیسه٬ هر کی یه دونه از این گویا داشته باشه تو جزیره ی ما واقعا شاهزاده س
siamak: جزیره ی خوبی دارینا٬ اینا که تیله ی معمولین
shahrzad: نه اینا فقط شکله تیله ن ولی اونا میشناسن
"we only live twice"
+تاريخ
یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 0:36 نويسنده ژاندارک
من از این برج می ترسم از این ارتفاعی که مرگ را کش می دهد اینجا همه چیز ادامه ی یک خواب سیاه و سفید است و دوست ـ داشتنی وجود ندارد اینجا همه چیز خشک و اداری ست و همه ـ آدم های یک دادگاه اند که توی پرونده های بزرگ مقابل هم ایستاده اند اینجا شکلات های قهوه ای دروغ های شاخدار آدم ها به همدیگرند اینجا تو خودت نیستی من خودم نیستم و هیچکس خودش نیست اینجا من مدام از خودم دور می شوم و دوست داشتنی هایم مدام پشت سرم می مانند.
+تاريخ
یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 22:23 نويسنده ژاندارک
|
من از گم شدن توی شهرهای بزرگ می آمدم من از یک پازل هزار تکه می آمدم و از دست هایی که من را کنار هم می گذاشتند و از دست های دیگری که مرا به هم می ریختند خسته بودم من از لاک های صورتی می آمدم از شیشه های شکسته و چسپ پشت دستم برای آدم ها فهمیدنی نبود من از شب می آمدم و خواب های بد ولم نمی کردند من از مداد رنگی هایم می آمدم از شمع های قرمز نصفه نیمه من یک آدم آهنی بودم که لبخند های تلخ تو تنها خاطره هایش بودند من دختر برهنه ی تابلو های ناتمامم بودم که دایره های خالی دنیایش را با کنته های سیاه گریه می کرد من یکی از نشدن های تو بودم یکی از نشدن های خودم.
+تاريخ
دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 0:9 نويسنده ژاندارک
|
دارم خودم را به این دیوارها می کوبم مثل تو که برای آینده ات صبر نکردی مثل دنیایت که خیال درست شدن نداشت تنهایی تو را می شد دید تنهایی تو را می شد حدس زد تو آدم خوبی بودی که تمام زمستان را برای خودش برداشت و چشمهایش را بست تو خیلی قبل تر از آن اتفاق از همه چیز رفته بودی تو به من نگاه می کردی من تنهاییت را می دیدم کاش به تو می گفتم که دنیا برای اشتباهات کوچک ما بزرگ نیست کاش یک نفر لحظه های آخرت را از تو می گرفت و آنها را با تمام چیزهای خوب عوض می کرد کاش با خودت می ماندی مردن برای کندن برای فراموش کردن برای احساس خوب بی دوامی که تو را به دنبالش می کشید زیاد بود.
-- تو٬ تو خوابای منی شایدم من تو این دنیا نیستم یه کتاب خریدم که همینجوری مونده ٬ تو ٬ یه دوست نمی خوای !!؟
+تاريخ
دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:43 نويسنده ژاندارک
|
تو به من گفتی همینجا منتظرت بمانم، همینجا توی این آسانسور خراب، گفتی زود برمی گردی. به اندازه ی تمام کردن یک آبمیوه به اندازه ی چاپ چهل و سوم یک کتاب به اندازه ی نشستن توی تمام ایستگاه های دنیا به تمام اندازه ها منتظرت ماندم و تو برنگشتی. کفش هایم را تا به تا پوشیدم و به خودم خندیدم، بندهایشان را به همدیگر گره زدم و روی زمین افتادم و گریه کردم و باز هم هیچ خبری از تو نشد . با دکمه های فرمان این اتاقک لعنتی جنگیدم با تئوری هایی که تو را رد می کردند با حداقل هایی که خسته ام کرده بودند با تویی که در من نفس می کشید با تویی که خاکستر توی دستهایم بود . تو به من گفتی همینجا منتظرت بمانم، همینجا توی این آسانسور خراب.
+تاريخ
جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 22:30 نويسنده ژاندارک
|
من هنوز کنار تو نشسته ام توی زمانی که حال نیست گذشته نیست آینده هم نمی تواند باشد، آنجا تو دروغ نمی گویی و من مجبور نمی شوم با دستهایم دروغ هایت را بپوشانم، آنجا خوشحال کردنت سخت نیست، آنجا اتفاق های بد روی ما شرط می بندند و هر بار به تو می بازند، آنجا تو اینقدر درگیر زندگیت نیستی و من را با بی فکری هایت با میان برهای لعنتی ات برای بعد نمی گذاری، آنجا همه چیز از جنس پارچه های سفید زخم بندی ست، آنجا زمان ساعت های بدون عقربه است، زمان توی خوب محض.
+تاريخ
شنبه بیستم آذر 1389ساعت 23:41 نويسنده ژاندارک
|